تبليغاتX
نجوا
نجوا
آسمان

 

 آفتاب را به تو نمی دهم

تا خرده خرده بشکافی اش و از آن هزار ستاره بسازی

 

 ماه را به تو نمی دهم

تا به خاطر کوه نور دریای مروارید را انکار کنی

 

 ستاره ها را به تو نمی دهم

 تا بگویی خوشا شبهای بی مهتاب

 

  آسمان را به تو می دهم           

تا ندانی چه باید کرد              

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 11:57  توسط اعظم  | 

حکایت

 

هنگامي كه هارون از سفر حج مراجعت مي نمود بهلول در سر راه او ايستاده بود و به آواز بلند

سه مرتبه صدا زد : هارون

 

هارون پرسيد كه اين صدا از كيست؟

گفتند : بهلول مجنون است

 

رو به بهلول كرد و گفت مي داني من كيستم؟

 بهلول گفت : « تو آن كسي هستي كه اگر در

مشرق ظلم كنند و تو در مغرب باشي ، مسئوليت آن ظلم با تو بوده و در روز قيامت باز خواست

خواهي شد»

 

  هارون گريه كرد وگفت از من حاجتي بخواه

  بهلول گفت : حاجت من اين است كه

دستور دهي گناهان مرا بخشند و مرا داخل بهشت كنند. هارون گفت اين كار از من ساخته نيست

 

ولي قرضهاي تو را مي پردازم  بهلول پاسخ داد كه با اموال مردم قرض پرداخت نمي شود

شما اموال مردم را به خودشان برگردانيد،

 

هارون گفت دستور ميدهم براي تأمين معاش تو حقوق

دايمي بپردازند.

 بهلول گفت : « ما همه بندگان خدا هستيم آيا ممكن است خداوند تو را در نظر

گرفته باشد و مرا فراموش كند ؟

 

2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 11:21  توسط اعظم  | 

نامه ای به خدا

 

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...

 کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!!! 
2 نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 10:45  توسط اعظم  |