|
|
مادر |
|
|
چشم مادر مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت يك روز اومده بود دم در مدرسه كه منو خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو با من بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم داره فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 10:16 توسط اعظم
|
|
||
|
|
داستان |
|
|
داستان روزي دختر كوچكي از مرغزاري مي گذشت. پروانه اي را ديد بر سر تيغي گرفتار. با احتياط تمام پروانه را آزاد كرد. پروانه چرخي زد. پر كشيد و دور شد . پس از مدت كوتاهي پروانه در جامه پري زيبايي در برابر دختر ظاهر شد و به وي گفت: به سبب پاكدلي و مهربانيت. آرزويي را كه در دل داري بر آورده مي سازم. دخترك پس از كمي تامل پاسخ داد: من مي خواهم شاد باشم. پري خم شد و در گوش دخترك چيزي زمزمه كرد و از ديده او نهان گشت. دخترك بزرگ مي شود. آن گونه كه در هيچ سرزميني كسي به شادماني او نيست. هربار كسي راز شاديش را مي پرسد با تبسم شيرين بر لب مي گويد: من به حرف پري زيبايي گوش سپردم. زماني كه به كهنسالي مي رسد. همسايگان از بيم آنكه راز جادويي همراه او بميرد. عاجزانه از او مي خواهند كه آن رمز را به ايشان بگويد: به ما بگو پري به تو چه گفت؟ دخترك كه اكنون زني كهنسال و بسيار دوست داشتني است. لبخندي ساده بر لب مي آورد و مي گويد: پري به من گفت همه انسانها با همه احساس امنيتي كه به ظاهر دارند. به هم نيازمندند!. |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 9:55 توسط اعظم
|
|
||
|
|
|
|
|
من گلی بودم مرا از شاخه چیدند به من گفتند اینجا خانه ی توست یکی بود همراه من طاقت نیاورد و رفت و من ماندم و غم به چشم مردمان من راز دیدم که هر کس آمد وبرمن نظر کرد به من این روزها رفت بگذشت من اما شکوه بر ایزد نگفتم ز راهی عاقبت یک مرد آمد من خشکیده را او سبز می دید نمی دانم چرا من گریه کردم به او گفتم ز داغ این جدایی که نام خانه را بر آن نهادند زغربت چشم من همواره گریید مرا که از غربت نشانی داشتم مرا هر روز بر هم هدیه کردند به درد غربتم آن مرد گریید مرا با دستهای مهربانش... ز زندان کوچکم آرام برداشت که بوی درد می داد و جدایی مرا بر خاک آشنای خانه بنهاد |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 9:58 توسط اعظم
|
|
||
|
|
عشق |
|
|
حدیثی از عشق قصه ی آن دختر را می دانی ؟ که از خودش تنفر داشت که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنین گفته بود « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس حجله گاه تو خواهم شد » *** و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست *** دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : « بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام » *** دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت : « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ » دلداده اش هم نا بینا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسری با او نیست *** دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد هق هق کنان گفت |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 11:6 توسط اعظم
|
|
||