|
|
و خداوند فرمود ....... |
|
|
در دستانم دو جعبه دارم كه خدا آنها را به من هديه داده است . |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 10:35 توسط اعظم
|
|
||
|
|
می توان |
|
|
می توان در بین دل ها خانه کرد می توان غم را ز خود بیگانه کرد می توان هم مثل باران پاک بود می توان پر فایده چون خاک بود می توان توفنده بودن همچو موج می توان پرواز کردن تا به اوج می توان بودن چو دریا پرخروش می توان بار غمان بردن به دوش می توان خورشید شد پر نور شد می توان از تیرگی ها دور شد می توان بار دگر شد مهربان می توان گل کرد در فصل خزان
می توان بر خنده گفتن السلام می توان بر غصه گفتن والسلام
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:16 توسط اعظم
|
|
||
|
|
قدرت انديشه |
|
|
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم . نتيجه اخلاقي : هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد . مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد . اگر قـدر ثانيـه هاي بدون بازگشت را مي دانستند و از قلـه هاي باشکوه موفقيـت چيـزي شنيده بودند، هيـچ گاه... براي در چالـه مانده ، چـاه را توصيـف نمي کردند... |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 10:55 توسط اعظم
|
|
||
|
|
با عشق دعا کن |
|
|
اگر با کلمات دعا می کنی ، واژه هایت را از عشق پر کن و آنها را از اعماق قلبت برای خدا بازگو کن.وقتی دعا می کنی از ته دل با وی سخن بگو.به پروردگارت نشان بده که حاضری تمام وجودت را به پایش قربانی کنی. راحت و ساده سخن بگو و بگذارتا قلبت هر چه را می خواهد به حضرت دوست بگوید. چراغ دلت را روشن نگه دار!!!!!!!!! عشق باید ماندگار باشد و شرط پابرجایی اش این است که دایم به آن نیرو بخشی. یک چراغ نفتی تا آن زمان روشن می ماند که نفت ، قطره قطره به آن برسد. وقتی هیچ نفتی نباشد ، هیچ نوری نیست و زمانی فرا می رسد که معشوقت به تو می گوید :" تو را نمی شناسم ". قطره های نفت چراغ عشق ما چیست؟ چیز هایی مانند لذت بردن از زندگی ، صبر، ساکت بودن، به درد و دل دیگران گوش دادن و................ خدا را در آن دور دست ها جستجو مکن.او در درون توست. مواظب چراغ دلت باش تا او را ببینی. گویند درمان سوز عشق، وصال معشوق است اما چون عاشق و معشوق یکی شوند لفظ عشق می ماند و بس
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 9:35 توسط اعظم
|
|
||