|
|
خواب عجیب |
|
|
شبی خواب عجيبی ديدم ... ديدم بين فرشتگان هستم و به کارهای آنان نگاه ميکنم .. هنگام ورود دسته ای از فرشتگان را ديدم که سخت مشغول کار بودن ... و تند تند نامه هايی را که توسط پيکها از زمين ميرسيد را باز ميکردند و داخل جعبه ميگذاشتند... پرسيدم: شما چيکار ميکنيد؟ ..فرشته در حالی که عجله داشته گفت: اينجا بخش دريافت است و ما دعا ها و در خواست مردم را از خداوند تحويل ميگيريم ... کمی جلوتر تعدادی فرشته را ديدم که کاغذهايی را داخل پاکت ميکردند و آنها را توسط پيکی به زمين ميرساندند ... پرسيدم شما چه ميکنيد؟؟ گفت ما لطف و رحمت خداوند را برای بندگان ميفرستيم .... کمی جلوتر.... يک فرشته را ديدم که بيکار نشسته گفتم چرا بيکاری؟؟؟ گفت اينجا بخش تصديق است ... مردمی که دعاهايشان مستجاب شده باید جواب بدن.... گفتم مردم چه جوری بايد جواب بدن؟؟؟ گفت: کار ساده ای است کافی است بگويند:.. خدايا شکرت
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 8:25 توسط اعظم
|
|
||
|
|
اندر احوالات حافظ |
|
|
گفتم: بـگيـر فـالي گـفتا: نـمانـده حـالي گفتم: كجـاست ليلي، مشغـول دلـربايـي؟ گـفتـا شـده سـتـاره، در فيلم سيـنـمايـي گفتم: بگـو زخالش، آن خـال آتش افروز گـفتـا: عمل نمـوده ، ديـروز يـا پـريـروز گفتم: بگو زِ مويش گفتا كـه مِـش نموده گفتم: بگـو زِ يـارش. گـفتـا ولـش نمـوده گفتم:چرا؟چگونه؟عاقل شدهست مجنون؟ گفتا: شديـد گـشتـه، معتاد گـرد و افـيـون گفتم:كجاست جمشيد، جام جهان نمايش؟ گفتا: خـريـده قسطي، تـلوزيـون بجـايـش گفتم: بگـو ز سـاقي، حالا شده چه كاره؟ گـفتـا: شـدست مـنـشـي ، در دفـتـر اداره گـفتـم: بگـو ز زاهـد، آن رهنمـاي منـزل گـفتا كـه دسـت خود را، بـردار از سر دل گفتم: ز سـاربـان گـو، بـا كـاروان غم ها گـفتـا: آژانـس دارد ، بـا تـور دور دنـيـا گفتم: بگو ز محمل، يـا از كجاوه يادي گفتا: دوو، پژو، بنز، يا گلف نوك مدادي گفتم: كه قاصدت كو، آن باد صبح شرقي؟ گفتا كه جاي خود را، داده به فاكس برقي گـفتم: بـيـا ز هـدهـد ، جـوييـم راه چـاره گفتا: به جاي هدهد، ديش است و ماهواره گـفتم: سلام ما را، بـاد صـبـا كجا بـُرد ؟ گـفتا: بـه پست داده، آورد يا نـيـاوُرد ؟ گفتم: بگو ز مشك، آهوي دشتِ زنگي گفتا كـه ادكلن شد، در شيشه هاي رنگي گفتم: سراغ داري، ميخانه اي حسابـي ؟ گـفتا كـه آنچـه بوده، گشته چلـوكبـابي گفتم: بيـا دوتـايي، لب تـر كنيـم پنهان گفتا: نميهراسي، از چـوب پـاسبانـان؟ گفتم: شراب نابي، تو دست و پا نداري؟ گفتا كـه جاش دارم، وافـور با نگـاري! گـفتم: بلـند بـوده، موي تـو آن زمانـها گفتا: بـه حبـس بودم، از تـه زدنـد آنها گفتم:شما و زندان؟ حافظ مارو گرفتي؟ گفتا: نديده بودم، هـالوی کله پوکی !
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 9:0 توسط اعظم
|
|
||
|
|
قصه |
|
|
درويشی قصه زير را تعريف می کرد: يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود. مَرد وارد شد و آنجا ماند . . . چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت: « اين کار شما تروريسم خالص است! » نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟ شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت: « آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند. جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! » وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت: با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند. |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 11:17 توسط اعظم
|
|
||
|
|
از تو می پرسم:؟! |
|
|
شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا شناكردن ميان خاك را، بد من بلد هستم تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا نگاه ناشيانه، من به هستي داشتم عمري تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد تو در صبح اساطيري پگاهم مي شوي آيا صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا تو شيرينتر از آن هستي كه شادابيت كم گردد و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 11:54 توسط اعظم
|
|
||