|
|
بدانیم که....... |
|
|
بـدانيـم کـه ؛ تا روزي که بخشيدن را ياد نگرفته ايم ؛ زندگي کردن را نخواهيم آموخت. |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 10:8 توسط اعظم
|
|
||
|
|
نمی دانم که ...... |
|
|
نـمـي دانــم پـس از مــرگم كسـي يـادم كند يانه؟ بـــخــوانــد دفــتـر شعـرم، مرا شادم كند يا نه؟
نــمـــي دانم كه او گوشي به فريادم كند يا نه؟
نــمــي دانـــم زبـنــد خــويـش آزادم كند يا نه؟
نــمـي دانــم كــه آن ويــرانـــه آبادم كند يا نه؟
نمـــي دانـــم كــه بــا بـخشيدنم شادم كند يا نه؟
نــمــي دانــم گــذ شــتــش خـانه آبادم كند يانه؟
نـــمـــي دانــم كــه شـيرش را حلالم ميكند يانه؟
نــمـــي دانــم كــه با بخشش زلالم مي كند يانه؟
نــمي دانـم كـه صاحب حق خلاصم مي كند يانه؟
نــمــي دانـــم كــه پا فكري به حالم مي كند يانه؟
گــذ شــتـش آنــک آســوده خـيـالم مي کند يا نه؟
نــمــي دانــم کـــه دل دور از ملالم مي کند يا نه؟ |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 10:4 توسط اعظم
|
|
||
|
|
تنهایی |
|
|
يکي بود يکي نبود .يک مرد بود که تنها بود.يک زن بود که او هم تنها بود.زن به اب رود خانه نگاه ميکرد وغمگين بود مرد به اسمان نگاه ميکرد و غمگين بود .خدا گفت:(شما را دوست دارم پس همديگر را دوست بداريد وبا هم مهربان باشيد.) مرد سرش را پايين اورد.مرد به اب رودخانه نگاه کردودر اب زن را ديد و زن به اب رودخانه نگاه کرد.مرد را ديد.خدا به انها مهرباني بخشيد وانها خوشحال شدند.خدا خوشحال شد واز اسمان باران باريد.مرد دستهايش را بالاي سر زن گرفت تا زير باران خيس نشود .زن خنديد.خدا به مرد گفت(به دستهاي تو قدرت ميدهم تا خانه اي بسازي وهر دو در ان اسوده زندگي کنيد.) مرد زير باران خيس شده بود.زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت .مرد خنديد.خدا به زن گفت(به دستهاي تو همه ي زيبايي ها را مي بخشم تا خانه اي را که او مي سازد .زيبا کني.) مرد خانه اي ساخت و زن خانه را گرم و زيبا کرد. انها خوشحال بودند.خدا هم خوشحال بود. يک روز زن پرنده اي را ديد که به جوجه هايش غذا ميدهد.دستهايش را بسوي اسمان بلند کرد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند.اما پرواز کرد و رفت و دستهاي زن رو به اسمان ماند.مرد او را ديد .کنارش نشست .دستهايش را بسوي اسمان بلند کرد.خدا دستهاي انها را ديد که از مهرباني لبريز بود.فرشته ها در گوشي پچ پچي کردند وخنديدند.خدا خنديد و زمين سبز شد.خدا گفت:(از بهشت شاخه اي گل به شما خواهم داد.) فرشته ها شاخه ي گلي به دست مرد دادند.مرد گل را به زن دادوزن انرا در خاک کاشت.خاک. خوشبو شد.پس از ان کودکي متولد شدکه گريه مي کرد.زن اشکهاي کودک را مي ديدوغمگين بود.فرشته ها به او اموختند که چگونه طفل را در اغوش بگيردو از شيره ي جانش به او بنوشاند.مرد زن را ديد که مي خنديد.کودکش را ديد که شير مي نوشد. بر زمين نشست وپيشاني بر خاک گذاشت.خدا شوق مرد را ديد و خنديد.وقتي خدا خنديد. پرنده باز گشت و بر شانه ي مرد نشست . خدا گفت:(با کودک خود مهر بان باشيد تا مهرباني را بياموزيد.راست بگوييد تا راستگو باشيد.گل. اسمان و رود را به او نشان دهيدتا هميشه به ياد من باشد.) روزهاي باراني و افتابي از پي هم گذشت.زمين پر شد از گلهاي رنگا رنگ و لا به لاي گلها پر شد از بچه هايي که شاد دنبال هم مي دويدند و بازي مي کردند. خدا همه چيز وهمه جا را ميديد .خدا ديد که زير باران مردي دستهايش رابالاي سر زني گرفته است که خيس نشود.زني را ديد که گوشه اي از خاک با هزاران اميد شاخه گلي را مي کارد.خدا دستهاي بسياري را ديد که بسوي اســمان بلند شده اندو نگاه هايي که در اب رودخانه به دنبال مهرباني مي گردند. خــــــــــــــدا خوشحال بود چـــــون ديـــگر غـيــــــــــر از او هيـــــچ کس تنــــــــــــــها نبــود. |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 7:43 توسط اعظم
|
|
||
|
|
دیوانگی |
|
|
اين ديوانگيست ... که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم... که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم اين ديوانگيست ... که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه شده ايم ... که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است اين ديوانگيست ... که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم ... که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه در يکي از آنها به ما خيانت شده است اين ديوانگيست ... که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم... به اميد اينکه در مسير خود هرگز دچار اين ديوانگي ها نشويم و به ياد داشته باشيم که هميشه... شانس هاي ديگري هم هستند عشق هاي ديگري هم هستند دوستي هاي ديگري هم هستند نيروهاي ديگري هم هستند تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 9:18 توسط اعظم
|
|
||
|
|
سکوت کوچه ها |
|
|
فزت و رب الکعبه ایام سوگواری و شهادت امام علی (ع) رو به تمام مسلمانان تسلیت می گویم. صدای پایش هنوز در گوش کوچه می آید او قدم بر میدارد و آسمان سکوت می کند اللٌهم العن قتلة امیرالمومنین |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 8:48 توسط اعظم
|
|
||