تبليغاتX
نجوا
نجوا
بدانیم که.......

بـدانيـم کـه ؛ تا روزي که بخشيدن را ياد نگرفته ايم ؛ زندگي کردن را نخواهيم آموخت.
بـدانيـم کـه ؛ براي غالب شدن بر عادت زشت شکايت کردن ، بايد برکات زيباي خـداونـد را بشماريم .
بـدانيـم کـه ؛ خـدا مي خواهد در هر لحظه اي براي هريک از ما همه چيز باشد .
بـدانيـم کـه ؛ آنچنان که جواهر بدون ساييدن براق نمي شود ، ما هم بدون درد کشيدن ، کامل نخواهيم شد .
بـدانيـم کـه ؛ کمک خـدا فقط به اندازه يک دعا از ما فاصله دارد .
بـدانيـم کـه ؛ بهتر است نقشه هاي خود را با مداد تصورات خود بکشيم و آنگاه پاک کن را به دستان پرقدرت خـداونـد بسپاريم .
بـدانيـم کـه ؛ پاسخ درست خداوند هميشه بعد از درخواست اشتباه ما روشنايي بخش است .
بياييد هر روز تازه را با دلايل خاصي که آن روز دارد به ستايش خـداونـد مشغول باشيم و در آن روز شاهد خلق بهترين و زيباترين لحظه ها باشيم
.

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 10:8  توسط اعظم  | 

نمی دانم که ......

                    

نـمـي دانــم پـس از مــرگم كسـي يـادم كند يانه؟

بـــخــوانــد دفــتـر شعـرم، مرا شادم كند يا نه؟


مــني كـــه بـــا امــيــد لـطف يـزدان رفتم از دنيا

نــمـــي دانم كه او گوشي به فريادم كند يا نه؟


هـــر آنكس را كه در دنيا زخود رنجانده ام گاهي

نــمــي دانـــم زبـنــد خــويـش آزادم كند يا نه؟


اگــر بــا تـيـشه طـعـنـه بـشـد ويـران دلـي از من

نــمـي دانــم كــه آن ويــرانـــه آبادم كند يا نه؟


بـه نـاحـق گـر كـه خوردم مالي از طفل يتيم اينك

نمـــي دانـــم كــه بــا بـخشيدنم شادم كند يا نه؟


اگـرگــرديـد نـيــلي صـورتـي از سـيلـي و مُـشـتم

نــمــي دانــم گــذ شــتــش خـانه آبادم كند يانه؟


اگـر گـاهـي دل مــادر زخـود رنــجــانـده گرداندم

نـــمـــي دانــم كــه شـيرش را حلالم ميكند يانه؟


ز فـــرمان پــدر گاهــي اگـــرپــيــچـيده ام سر را

نــمـــي دانــم كــه با بخشش زلالم مي كند يانه؟


اگر حــقــي بـه ناحق كرده ام در طول عمر خود

نــمي دانـم كـه صاحب حق خلاصم مي كند يانه؟


اگــر گــامــي بــه راه كــج نهادم ، پاي درظـلمت

نــمــي دانـــم كــه پا فكري به حالم مي كند يانه؟


دروغــم گــر کــه فــردي را گــرفــتـار بلا گرداند

گــذ شــتـش آنــک آســوده خـيـالم مي کند يا نه؟


دل جــاويـــد گــر رنـجـيـده شد از دست اين و آن

                   نــمــي دانــم کـــه دل دور از ملالم مي کند يا نه؟

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 10:4  توسط اعظم  | 

تنهایی

يکي بود يکي نبود .يک مرد بود که تنها بود.يک زن بود که او هم تنها بود.زن به اب رود خانه نگاه ميکرد وغمگين بود مرد به اسمان نگاه ميکرد و غمگين بود .خدا گفت:(شما را دوست دارم پس همديگر را دوست بداريد وبا هم مهربان باشيد.) مرد سرش را پايين اورد.مرد به اب رودخانه نگاه کردودر اب زن را ديد و زن به اب رودخانه نگاه کرد.مرد را ديد.خدا به انها مهرباني بخشيد وانها خوشحال شدند.خدا خوشحال شد واز اسمان باران باريد.مرد دستهايش را بالاي سر زن گرفت تا زير باران خيس نشود .زن خنديد.خدا به مرد گفت(به دستهاي تو قدرت ميدهم تا خانه اي بسازي وهر دو در ان اسوده زندگي کنيد.) مرد زير باران خيس شده بود.زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت .مرد خنديد.خدا به زن گفت(به دستهاي تو همه ي زيبايي ها را مي بخشم تا خانه اي را که او مي سازد .زيبا کني.) مرد خانه اي ساخت و زن خانه را گرم و زيبا کرد. انها خوشحال بودند.خدا هم خوشحال بود. يک روز زن پرنده اي را ديد  که به جوجه هايش غذا ميدهد.دستهايش را بسوي اسمان بلند کرد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند.اما پرواز کرد و رفت و دستهاي زن رو به اسمان ماند.مرد او را ديد .کنارش نشست .دستهايش را بسوي اسمان بلند کرد.خدا دستهاي انها را ديد که از مهرباني لبريز بود.فرشته ها در گوشي پچ پچي کردند وخنديدند.خدا خنديد و زمين سبز شد.خدا گفت:(از بهشت شاخه اي گل به شما خواهم داد.) فرشته ها شاخه ي گلي به دست مرد دادند.مرد گل را به زن دادوزن انرا در خاک کاشت.خاک. خوشبو شد.پس از ان کودکي متولد شدکه گريه مي کرد.زن اشکهاي کودک را مي ديدوغمگين بود.فرشته ها به او اموختند که چگونه طفل را در اغوش بگيردو از شيره ي جانش به او بنوشاند.مرد زن را ديد که مي خنديد.کودکش را ديد که شير مي نوشد. بر زمين نشست وپيشاني بر خاک گذاشت.خدا شوق مرد را ديد و خنديد.وقتي خدا خنديد. پرنده باز گشت و بر شانه ي مرد نشست . خدا گفت:(با کودک خود مهر بان باشيد تا مهرباني را بياموزيد.راست بگوييد تا راستگو باشيد.گل. اسمان و رود را به او نشان دهيدتا هميشه به ياد من باشد.) روزهاي باراني و افتابي از پي هم گذشت.زمين پر شد از گلهاي رنگا رنگ و لا به لاي گلها پر شد از بچه هايي که شاد دنبال هم مي دويدند و بازي مي کردند. خدا همه چيز وهمه جا را ميديد .خدا ديد که زير باران مردي دستهايش رابالاي سر زني گرفته است که خيس نشود.زني را ديد که گوشه اي از خاک با هزاران اميد شاخه گلي را مي کارد.خدا دستهاي بسياري را ديد که بسوي اســمان بلند شده اندو نگاه هايي که در اب رودخانه به دنبال مهرباني مي گردند. خــــــــــــــدا خوشحال بود چـــــون ديـــگر غـيــــــــــر از او هيـــــچ کس تنــــــــــــــها نبــود.

2 نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 7:43  توسط اعظم  | 

دیوانگی

اين ديوانگيست ...

 

که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه

خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم...

 

 که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه

يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم

 

اين ديوانگيست ...

 

که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه

شده ايم ...

 

 که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است

 

اين ديوانگيست ... 

که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم ...

 

 که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه

در يکي از آنها به ما خيانت شده است

 

اين ديوانگيست ... 

که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه

در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم...

 

  به اميد اينکه در مسير خود هرگز

دچار اين ديوانگي ها نشويم

 

و به ياد داشته باشيم که هميشه... 

شانس هاي ديگري هم هستند

 

 عشق هاي ديگري هم هستند

 

 دوستي هاي ديگري هم هستند 

نيروهاي ديگري هم هستند

 

تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم

و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم
2 نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 9:18  توسط اعظم  | 

سکوت کوچه ها

فزت و رب الکعبه

ایام سوگواری و شهادت امام علی (ع) رو به تمام مسلمانان تسلیت می گویم.

صدای پایش هنوز در گوش کوچه می آید
نفرین بر این کوچه ها که تاب قدمهای مهربانش را نداشتند
همان کوچه هایی که دیوارهایش شاهد نامردمانی بود که پاسخشان تیغ بود بر لطافت یاس
اندوه نگاهش زمین را خرد می کرد و سوز نهفته ای که در سینه داشت قلب آسمان را می لرزاند
سکوت مرده ی کوچه را صدای قدمهای رهگذر حیاتی تازه بود
                    ...
اما گویی کوچه ها هم
سکوت می کنم تا برای آخرین بار صدای قدمهایش را لمس کنم
                                             آری
                                           او میرود
و چه آرام قدم بر میدارد
با هر قدمش عرش به لرزه می افتد
نفرین بر این کوچه ها
نفرین بر مردمانش که نگاههای مهربان رهگذر را یارای دیدن نداشتتند

او قدم بر میدارد و آسمان سکوت می کند
پس از او کودکان با نوازش کدامین رهگذر خواهند ارمید؟
اندوه هجرتش سینه ام را می فشارد
و این اندوه مرا چه دشوار است
با که بگویم اندوهی که در سینه دارم
پس از او با که سخن بگویم؟
بغضی غریت در سینه دارد
و فریادهایش در چاه چه زیبا نجوا میکند با نسیم
خزان نگاهم را به بهار نگاهش عادت داده بودم
و او همچنان گام بر میدارد
از سابه ها می گذشت و به سوی نور می شتافت
و شوقی در نگاهش
گویی دیگر موسم وصال است با عشقی که سالها در انتظارش بود
                                  صدایش می زدم
                                              اما میرفت
                                                          گو یی در انتهای کوچه ندایی او را میخاند.

اللٌهم العن قتلة امیرالمومنین

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 8:48  توسط اعظم  |