|
|
مادر |
|
|
كودكي كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد : « مي گويند كه شما مرا به زمين مي فرستيد ؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟!» « از ميان تعداد بسياري از فرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد »
« فرشته تو برايت آواز خواهد خواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.» « من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم ؟» « فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني » « وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم ؟»
« فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني » كودك سرش را برگرداند و پرسيد : « شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند . چه كسي از من محافظت خواهد كرد ؟» فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود كودك با نگراني ادامه داد : « اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ، ناراحت خواهم بود» « فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت ؛ گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود » او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد : « خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد »
« نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني .» دلم هواي آسمونو کرده |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 11:1 توسط اعظم
|
|
||
|
|
عشق |
|
|
درد عشق
باز دلم هوای ديدار تو دارد چشم به در سودای خيال تو دارد پرستوی مهاجر ميرسد از راه غنچه گل باز شده می شکفد باغ عطر نيازم ميکشد فرياد باز حواسم ميرود از جا دست وصالم باز دراز است عشق من و تو راز نهان است حس عجيبی جا کرده است خوش در قلب من هست در سينه تو چشمان من هست در قلب بازت ديدن من از روزن چشمت چون راز قبلها در اندرون است دروجه ظاهر رنگ؛ آخرين است از شادی تو شادم و مسرور غم بر دل من گر تو غمينی اين درد عشق است مقصد همين است |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 11:9 توسط اعظم
|
|
||
|
|
جعبه خالی |
|
|
جعبه خالی در شهری دورافتاده ، خانواده فقیری زندگی می کردند. پدر خانواده از اینکه دختر پنچ ساله شان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود ناراحت بود، چون همان مقدار پول هم به سختی به دست می آمد. دختر با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود. صبح روز بعد دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت : بابا ، این هدیه من است. پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود! پدر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمی دانی وقتی به کسی هدیه می دهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟ اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت: بابا جان، من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم. چهره پدر از شرمندگی سرخ شد، دختر خردسالش را بغل کرد و او را غرق بوسه کرد.
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 9:26 توسط اعظم
|
|
||
|
|
پاییز وحشی |
|
|
پاییز وحشی
کاش چون پاييز بودم ، کاش چون پائيز بودم
پائيز فصلي است كه در فرهنگ پارسي بويژه در شعر و ترانه ها جاي ويژه خود را دارد . البته از اين واقعيت نيز نبايد غافل بود كه در فرهنگ اسپانيا ئي ها در اسپانيا و كليه كشورهاي امريكاي لاتين، روسي، انگليسي ، يوناني آلماني و فرانسوي از پائيز به عنوان فصلي رمانتيك و تا حدودي " ملانكوليك " ياد مي شود. اما در اقيانوسيه بويژه استراليا كه سر زميني هميشه سبز با آب و هوائي متغير است و اصلا پائيز نمي شناسد هم از پائيز در هنر هاي تجسمي و ترانه ها يشان ياد مي شود . افسون پائيز شايد در گلبرگريزان غم انگيزي باشد كه صداي بلبل را با هجوم خود در گلو خفه مي كند و تبلور آن در فرهنگ پارسي هم شايد بر گرفته از فرهنگ زردشتي ايران و جشن هائي است كه در اين فصل بر گذار مي شده و مردم را به سرور و شادي سرگرم مي كرده و حسادت دشمنان را بر مي انگيخته است .شبيخو ن ها و حمله هاي مغول و تاتار و اسكندر و اعراب هم بنا به شواهدي گوئيا در پائيز آغاز شده اند.
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 10:1 توسط اعظم
|
|
||