|
|
زيبای وحشی |
|
|
بعضی وقت ها چه زود دير مي شود زن : سحر چون ميروی در کام امواج کند تاب مرا هجر تو تاراج ماهيگير : منم يک مرد ماهيگير ساده خدا نان مرا درآب داده زن :تو را دريا فرو کوبيده صد بار ازين زيبای وحشی دست بر دار ماهيگير :چو ميخوانندم اين امواج از دور همه عشقم همه شوقم همه شور زن :فريبش را مخورای مرد زين بيش به گردابش به طوفانش بينديش ماهيگير :نميترسم نمی پرهيزم از کار به اميد تو می آيم دگر بار زن :اگر از جان نمی ترسی درين راه بياور گوهری رخشنده چون ماه بشوی از خانه ات فقر و سياهی که مرواريد نيکوتر ز ماهی ماهيگير :زعشقم گوهری تابنده تر نيست سزاوار تو زين خوشتر گوهر نيست وليکن تا نباشم شرمسارت فروزان گوهری آرم نثارت زنی خاموش در ساحل نشسته به آن زيبای وحشی چشم بسته برو هر روز چون سالی گذشتست هنوز آن مرد عاشق بر نگشتست نه تنها گوهری در دام ننشست که عشقی پاک گوهر رفت از دست |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 8:51 توسط اعظم
|
|
||
|
|
امور بدان گونه که می نمایند نیستند |
|
|
دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود
آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به
مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند. فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد.
وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند." شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز
رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش
تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود. فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین
اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان
کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد." فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که
در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد
دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی
در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن
فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می
نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم." |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 9:49 توسط اعظم
|
|
||
|
|
آرزو |
|
|
آرزرو می کردم دشت سرشار ز سرسبزی رویاها را
من گمان می کردم دوستی همچون سروی سرسبز چهار فصلش همه آراستگی است من چه می دانستم هیبت باد زمستانی است من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلبها صیقلی از آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 8:47 توسط اعظم
|
|
||
|
|
فراموشی |
|
|
فرشته تصميمش را گرفته بود ، پيش خدا رفت و گفت: خدايا ، می خواهم زمين را از نزديک ببينم. اجازه میخواهم و مهلتی کوتاه. دلم بیتاب تجربهای زمينی است.خداوند درخواست فرشته را پذيرفت. فرشته گفت: تا بازگردم بالهايم را اينجا ميسپارم ، اين بالها در زمين چندان به کار من نمیآيد. خداوند بالهای فرشته را بر روی پشتهای از بالهاي ديگر گذاشت و گفت: بالهايت را به امانت نگاه ميدارم ، فرشته گفت: باز میگردم ، حتما" باز میگردم ، اين قولي است که فرشتهاي به خداوند میدهد. فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشته بیبال تعجب کرد. او هرکه را می ديد ، به ياد میآورد. زيرا او قبلا" آنها را در بهشت ديده بود. اما نفهميد چرا اين فرشتهها براي پس گرفتن بالهايشان به بهشت بر نميگردند. روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چيزی را از ياد برد. و روزی رسيد که فرشته ديگر چيزی از آن گذشته دور و زيبا به ياد نمیآورد ، نه بالهايش را نه قولش را. فرشته فراموش کرد. فرشته در زمين ماند. فرشته هرگز به بهشت برنگشت |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 11:56 توسط اعظم
|
|
||