تبليغاتX
نجوا
نجوا
توبه نامه

دلت را خانه ما كن مقفا كردنش با من  

 

بيا با ما درد دل افشان كن مداوا كردنش با من

 

اگر درها به رويت بسته شد دل بر مكن از ما   

  

در اين خانه دق الباب كن وا كردنش با من

 

بيفشان قطره اشكي كه من هستم خريدارش

 

بياور قطره أي اخلاص دريا كردنش با من

 

به ما گو حاجت خود را اجابت مي كنم آري

 

طلب كن آنچه ميخواهي مهيا كردنش با من

 

چو خوردي روزي امروز ما را شكر نعمت گو

 

غم فردا نخور تامين فردا كردنش با من

 

بيا قبل از مرگ روشن كن حسابت را

 

بياور نيك و  بد را جمع و  منها كردنش با من

 

نه قرآن آيه رحمت فراوان است أي انسان

 

بخوان اين آيه ها را تفسير و معني كردنش با من

 

اگر عمري گنه كردي مشو نوميد از رحمت

تو توبه نامه را بنويس امضا كردنش با من

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 10:17  توسط اعظم  | 

زندگی
زندگی رویا نیست

              زندگی زیبایی توست

                                            می توان بر درختی تهی از بار زدن پیوندی

                                                                      می توان در دل این مزرعه خشک بذری کاشت

                                          می توان از میان فاصله ها را برداشت

                                           دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست

2 نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 10:22  توسط اعظم  | 

روز قسمت

 

روز قسمت بود، خدا هستی را قسمت می کرد .خدا گفت چيزی از من بخواهيد ، هر چه که باشد، شما را خواهم داد، سهمتان را از هستی طلب کنيد، زيرا خدا بسيار بخشنده است. هر که آمد و چيزی خواست. يکی بالی برای پريدن، و ديگری پايی برای دويدن، يکی جثه ای بزرگ خواست و آن يکی چشمانی تيز. يکی دريا را انتخاب کرد و ديگری آسمان را. در اين ميان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : خدايا؛ من چيز زيادی از اين هستی نمی خواهم، نه چشمانی تيز و نه جثه ای بزرگ و نه بالی و نه پايی و نه آسمان و نه دريا ، تنها کمی از خودت را به من بده، و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شبتاب شد.

خدا به او گفت : آن نوری که با خود داری، بزرگ است، حتی اگر به قدر زره ای باشد . و تو همان خورشيدی که گاهی زير برگی کوچک پنهان می شوی . و رو به ديگران گفت : کاش می دانستيد که اين کرم کوچک ، بهترين را خواست، زيرا که از خدا جز خدا را نبايد خواست...هزاران سال است که بر دامن هستی می تابد وقتی که ستاره ای نيست...چراغ کرم شبتاب روشن است و کسی نميداند که اين همان چراغی است که روزی خداوند به کرم کوچکی بخشيد.

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 8:59  توسط اعظم  | 

وصيت نامه يک مرده

 

قبر مرا  نيم متر کمتر عميق کنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديکتر باشم.

بعد از مرگم ، انگشت های مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت نگاری قرار دهيد.

به پزشک قانونی بگوييد روح مرا کالبد شکافی نمايد ، من به آن مشکوکم.

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.

عبور هر گونه کابل برق، تلفن و لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اکيدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسايی مرا لای کفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!

مواظب باشيد به تابوت من آگهی تبليغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنويسيد: اين عاقبت کسی است که ز گهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنيد!

کسانی که زير تابوت مرا می گيرند ، بايد هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهيد.

گواهينامه رانندگيم را به يک آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشک­آور پخش کنيد تا همه به گريه بيفتند.

از اينکه نمی توانم در مجلس ختم خودم حضور يابم قبلا پوزش می طلبم.

به مرده شوی بگوييد مرا با چوبک بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.

چون تمام آرزوهايم را به گور می برم ، سعی کنيد قبر مرا بزرگ بسازيد که جای جسدم باشد.

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 8:47  توسط اعظم  | 

چای خواستگاری

مادرش ميگفت: "دخترم! بگذار راحتت كنم تمام زندگي آينده ات بستگي به همين چند دقيقه چاي آوردن دارد. پايت را كه از آشپزخانه گذاشتي بيرون اول خوب همه جا را نگاه كن بعد سرت را پايين بنداز و با صداي آرام بگو سلام! نميخواهم پشت سر دخترم حرف درست كنند كه چقدر خودخواه و بي تربيت بود. يك وقت هول نشوي! رنگت عوض ميشود با خودشان ميگويند: "دختره آدم نديده است" سيني چاي را محكم بگير مثل دفعه قبل نشود كه دستت بلرزد و آقاي داماد را شرمنده كني. حواست جمع باشد اول بزرگتر. يك وقت نبينم كه سيني را يكراست بردي جلوي آقاي داماد فكر ميكنند كه حالا پسرشان چه آش دهان سوزي است. آرام و باحوصله راه برو دوبار كمتر تعارف نكن سرت را بلند نكن آرام حرف بزن حتي اگر جك هم تعريف كردند نخند و گرنه از فردا رويت عيب ميگذارند كه دختره بي حيا و پر رو بود. عزيزم! ميدانم كه سخت است ولي چند دقيقه بيشتر نيست. تحمل كن از قديم گفته اند: "در دروازه شهر را ميشود بست ولي در دهان مردم را نه..."
 لحظه موعود فرا رسيده بود دستورها را مو به مو اجرا ميكرد سيني چاي را دو دستي چسبيده بود سعي كرد به هيچ چيزي فكر نكند شانه هايش را پايين انداخت محكم و استوار قدم بر ميداشت. همه چيز روبراه بود چند قدم بيشتر راه نرفته بود چشمش به مادر داماد افتاد كه چادرش را جلو كشيده بود و در گوش دخترش پچ پچ ميكرد
 گوشهايش را تيز كرد صداي مادر را شنيد كه ميگفت ": ماشاالله هزار ماشاالله همچين چايي مياورد كه انگار نسل اندر نسل قهوه چي بوده اند ..."

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 8:31  توسط اعظم  | 

تنهایی

اگر يک روز بغض گلويت رو فشرد

بهت قول نميدم که .... می خندونمت ولی

می تونم باهات گريه کنم

اگر يک روز خواستی در بری

حتما خبرم کن

قول نميدم که .... ازت بخوام وايسی

اما ميتونم باهات بدوم

اگر يه روز نخواستی به حرفهای کسی گوش کنی

خبرم کن ...

قول ميدم که خيلی ساکت باشم

اما....

اگر يه روز سراغم رو گرفتی

و خبری نشد ....

سريع به ديدنم بيا ....

احتمالا بهت احتياج دارم

2 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 9:12  توسط اعظم  | 

2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 11:44  توسط اعظم  | 

                         خدایا

      من در کلبه فقیرانه خود

                                                چیزی را دارم

      که تو در عرش کبریایی خود نداری

                                                من چون تویی دارم

                   و تو چون خود نداری

2 نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 10:6  توسط اعظم  | 

تکه ادبی

 

سکوت سرشار از ناکفته هاست

 

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رويايش را آسمان پرستاره ناديده می گيرد

و هر دانه برفی به اشکی نريخته می ماند

سکوت سرشار از سخنانا ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشقهای نهان و شگفتی های بر زبان نيامده

در اين سکوت حقيقت ما نهفته است

حقيقت تو و من

*********************************************************************

پنجه در افکنده ايم با دستهايمان بجای رها شدن

سنگين سنگين بر دوش می کشيم بار ديگران را

به جای همراهی کردنشان

عشق ما نيازمند رهايی است نه تصاحب

در راه خويش ايثار بايد نه انجام وظيفه

*********************************************************************

گاه آنکه ما را به حقيقت می رساند خود از آن عاری است

زيرا تنها خقيقت است که رهايی می بخشد

*********************************************************************

از کسی نمی پرسند چه هنگان می تواند خدانگهدار بگويد

از عدات انسانی اش نمی پرسند

از خويشتنش نمی پرسند

زمانی به ناگاه بايد با آن رو در رو آيد

تاب آرد، بپذيرد، وداع را، درد مرگ را، فرو ريختن را

تا ديگر بار بتواند بر خيزد

*********************************************************************

2 نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 15:43  توسط اعظم  | 

وقتی به دنيا اومدی تو تنها کسی بودی که گريه ميکردی و بقيه می خنديدن سعی کن جوری زندگی کنی که وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقيه گريه کنن.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 9:11  توسط اعظم  | 

تنها یک روز در سراسر حیات کافی است
نگاه از گذشته برگیرید و بر آن غبطه نخورید چراکه ازدست رفته است
در غم آینده نیز مباشید چرا که هنوز فرا نرسیده است
زندگی را در همین لحظه بگذرانید و آنرا چنان زیبا بیافرینید
که ارزش بیاد ماندن داشته باشد

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 9:9  توسط اعظم  | 

 

یا علی

زندگی را برای ما پناهگاهی ساز که در سایه آرامش و عشق ، خوشبختی را برای هم به ارمغان آوریم .

ساز و کار زندگی را برای ما طوری جور کن که ارزش آن را درک کنیم .

مریضامون ، التماس دارا و همه و همه رو حاجت روا کن .

پدر و مادرامون رو که سایشون همیشه پناهی است از کوه تجربه را برامون تا ابد نگهدار و هیچوقت سایشون رو سر ما کوتاه نگردان .

به ما بیاموز که همواره قرآن و نهج البلاغه را راستای زندگی خویش سازیم .

قلم را ساز و کار ما قرار ده و قلممان را هیچوقت بجز حق نران .

آمین یا رب العالمین

در پناه مولا علی همیشه شاد و سر زنده باشید

2 نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 9:3  توسط اعظم  | 

اگر علی مرتضی خود را آنطور که بود نشان می داد مردم جهان همه در برابرش سر سجده بر زمین می گذاشتند

زلیلی من شنیدم یا علی گفت

به مجنون چون رسیدم یا علی گفت

مگر این وادی دارالجنون است

که هر دیوانه ای دیدم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای را باز می کرد

به گوش غنچه کم کم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت

دعایی کرد و او هم یا علی گفت

یقین پروردگار آفرینش

به موجودات عالم یا علی گفت

خمیر خاک آدم را سرشتند

چو بر می خواست آدم یا علی گفت

مسیحا دم از اعجاز می زد

زبس بیچاره مریم یا علی گفت

مگر خیبر زجایش کنده می شد

یقین آنجا علی هم یا علی گفت

2 نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 8:56  توسط اعظم  |